چون کودکي بيپناه و تنها ماندهاي از وحشت ميخندي و غروري کودن از گريستن پرهيزت ميدهد
پ.ن: بابا و ِ ل ِ ل ِ ش برو ببین چی می شه . سناریوی زندگی من به جــــــِد معنی خاصی نداره و این منم که بهش معنا می دم و روش معیار می ذارم . زندگی خالی و بدون معنای خاص است . زندگی احساس کردن احساس خویش, دیدن دیده های خویش , تجربه کردن تجربه های خویش است . ولی من فراموش نمی کنم که : من احساس دارم ولی حسم نیستم . من افکار دارم ولی فکرم نیستم . من بدن دارم ولی حواس ۵ گانه ام نیستم . من هیچ چیز هستم . من هر چیز هستم . باطن و ظاهرم تویی، من نه منم، نه من منم غایب و حاضرم تویی، من نه منم، نه من منم خلق نمود و بود تو، من عدم و وجود تو عین مظاهرم تویی، من نه منم، نه من منم سایه و روشنم تویی، گل تو و گلشنم تویی منظر و ناظرم تویی، من نه منم، نه من منم نیستی از تو هست شد، عالمی از تو مست شد باده و ساغرم تویی، من نه منم، نه من منم قهر منی و الفتم، نور منی و ظلمتم مومن و کافرم تویی، من نه منم، نه من منم در سر من هوای تو، خلوت دل سرای تو – شاهد و ساغرم تویی، من نه منم، نه من منم ای تو سروربخش من، مهری و نوربخش من آیت با هرم تویی، من نه منم، نه من منم
پ.ن: وقتی مربی می گفت : دوره تکاملی احساس می کردم غورباقه ام و قراره یه سری دمم بیوفته و از این جور مسائل... ولی خوب منم یه سری تکاملات داشتم تو این هفته موهای خوشگلمو خوب اینم فیس جدیده منه اصلا شوکه نشید چون قرار بود با یه سر براق روبرو بشید ولی خوب خدا نصیبتون نکرد . خوب از این مزخفات که بگذریم می رسیم به بحث آنتولوژی دوره اولش همون ۳ روزه بود که منو مثل خمیر مایه عمل آورد . ولی من یه جور دیگشوو دوست داشتم با توجه به اینکه ۲ جور خمیر ممکنه به عمل بیاد من همیشه دوست داشتم از نوع دوم باشم ... ولی بنا به دلایلی نشد و من پف نکردم پس بهم خمیر مایه زدن مشت مالم دادن تا شدم اینی که می بینید .... هر روز چاشنیم یه کم جوش شیرینه تا پفم نخوابه . هر چی فکر می کنم می بینم همچینم بد نیست ... مهم اینه که می تونم عمل بیام . امروز توی دوره دوم آنتولوژی یه سوالی مطرح شد که خیلی محرمانه است ولی من اینجا مطرح می کنم که توی سوال بمونم . مستری چیست ؟ خوب شما هم بشنید فکر کنید فردا اگه خودم توی کلاس ازش کاملا سر در آوردم براتون می گم تا شما عین من علامت سوال نشید.... چند تا استرچ داشتیم برای امشب ... باید کاری رو که همیشه از رو عادت نمی کردیم بکنیم منم دارم همون کارومی کنم فلبداهه وبلاگ می نویسم و می دونم که شما هم بیشتر لذت می برید از بلاگ .عمران هم برگردم یه بار دیگه از بالا بخونمش .(مایه آبروریزیه البته یه حرکت حسنه دیگه هم انجام دادم همیشه اینجور موقع ها وقتی بابای محترم می پرسید کجا بودی ؟ من سری سرخ می شدم از گوشام آتیش می یومد بیرون یعنی شما به من اعتماد ندارین تق در اتاقو میکوبیدم شامم نمی خوردم که یعنی من قهرم ..ولی امشب رفتم یه دست نوازش به سر پدر کشیدم گفتم ببین بابا جونم من با مهدی رفته بودم کلاس از اون کلاسا که تو دوس نداری ولی اصلا مهم نیست چون اصلن به تو ربطی نداره نه دروغ گفتم قسمت های قرمزو خیلی دوست داشتم بگم ولی نگفتم که متفاوت باشم با همیشه و دیدم که به به پدر بزرگوار یه دستی بر سبیل مبارک کشیدنو گفتن باشه باشه . کم کم دارم هزیون حذیون هذیون حظیون هضیون یه چیزی تو این مایه ها می گم شب بخیر پ.ن : -بابا اين فقط احساسمه. تو يعني نقش احساسو انکار مي کني؟ سرتان را از پنجره بیرون ببرید، اگر شهامت دارید هلی کوپتر سوار شوید و به دیدن شهر بروید، اگر ندارید بگوئید فیلمبرداران صدا و سیما تصویر مردم را بگیرند و بدهند تا ببینید، یا بگوئید که تصاویری که هزاران ایرانی از خیابان می گیرند و در اینترنت منتشر می کنند، برایتان آماده کنند تا ببینید و حداقل چشم تان به واقعیت مردمی که فکر می کنید رهبر آنان هستید، روشن شود. مردم شما را و دولت منتخب شما را و آدمهای منتخب شما را نمی خواهند. چرا نمی فهمید؟ چرا نمی فهمید که مردم حق دارند حکومت خود را خودشان انتخاب کنند. شما فعلا..." نظام جمهوری اسلامی ایران" هستید. چهار کلمه موهوم که هر چهار کلمه اش علیه شما شهادت می دهند. هم نظامی که موجود است شما را نمی خواهد، هم جمهور مردم شما را نمی خواهند، هم مسلمانان و مراجع مسلمانان شما را نمی خواهند و هم ایران با وجود شما مشکل دارد. افتادن به سراشیبی سقوط خطرناک است، آدمی دچار وسوسه قمار روی تمام زندگی اش می شود، بدون اینکه فکر کند که این سقوط اجتناب ناپذیر نیست، و می شود در یک جا ایستاد و به گوشه ای رفت و خود را و ملت را حفظ کرد. حتی محمدرضاپهلوی هم می توانست با عقلانیت خودش را حفظ کند و ما را به این بلا دچار نکند، چنانکه آیت الله خمینی در پایان عمرش حداقل سعی کرد، اشتباه ادامه جنگ را در پذیرش قطعنامه 598 جبران کند. شما هم مجبور نیستید که همه اشتباهات را تا آخر بروید. سیزده آبان، روز انتخاب شماست. من نمی دانم فردا مردم چگونه و به چه میزان به خیابان خواهند آمد و چه خواهند گفت. اما به نفع شما و ایران و حتی جمهوری اسلامی و ملت است که اگر می بینید مردم یک بار دیگر می گویند که شما را نمی خواهند، کنار بکشید و کشور را به صاحبانش که مردم هستند بدهید و هم خودتان و هم ما و هم ایران را از شر نابودی بیشتر نجات دهید. پ.ن : با نام مانا هممون کم يا زیاد از افراد مختلف و به بهانه های مختلف، صدمهء روحی دیدیم؛ اعتمادها مون از بین رفته و قلبهاي زيادي شکسته شده. این صدمه ها برای يه مدت کوتاه خيلي معمولیه اما همین دردها بعضي اوقات موندنی میشن و ما با یادآوری اون صدمه ها این دردها رو دوباره زنده مي كنيم . این مسئله نه تنها باعث ناراحتی ما مي شه بلکه میتونه روابط ما را بیش از پیش خدشهدار کنه و باعث برآشفتگی و بی میلی در مواجه با مردم مي شه. ما گاها توي دایرۀ خشم و عصبانیت گرفتار میشيم و زیباییهای زندگی را از يادمون مي ره . ما باید بخشیدن رو ياد بگيريم و اونو تو زندگی خودمون عملي كنيم . بعضی اوقات بخشیدن یک نفر چنان میتونه فضای ذهنی ما رو باز کنه که هیچ كار دیگه اي به اون نمیرسه. مثلا من از 2 سال پيش تا حالا از پدرم كينه اي به دلم گرفتم که تا امروز اونو تو ذهن خودم پرورش دادم . اما باید بدونم که با بخشیدن پدرم علاوه بر اینکه فضای ذهنی خودمو باز كردم بلكه دل پدر رو هم خوشحال خواهم كرد . پ.ن : يه سري فيلترينگ رو بايد شروع كنم امروز بیشتر از اونی که فکر می کنم سر حالم ، جمله های جادویی سوشی ارومم می کنه سوق می ده به سمت بخشش . از دست كاردو خيلي عصباني بودم ؛ به هيچ پيغامي از سمت اون جواب ندادم اين مدت ولي حالا مي بخشمش اون در شرايط من نيست كه كاملا درك كنه ...
Episode 1
زنی که تو همين لحظه در حال ارگاسمه !
مردی که خيس عرق شده و نفس نفس ميزنه.
Episode 2
ماشـين رو يه گوشه پارک ميکنـه و پيـاده ميشه. رعـد و برق ميزنه
و تگرگ از آسمون می باره! با يه دست اسلحه رو گرفته و با دست
ديگه موهاشو صاف و صوف ميکنه !
Episode 3
صدای آه و اوه پـدر و مادرش از طبقـه بالا ميـاد. شاخـه ی درخت روی
ديوار اتاقش سايه انداخته و به شدّت ميترسه و ميلرزه! سعی ميکنه
پتو رو بکشه روی صورتش و توجهی به صدای طبقه ی بالا نکنه.
Episode 4
اسلحه رو تو دستش گرفته ٬ فشارش ميده و آب دهنـش رو پاک ميکنه.
کليد ميندازه و مياد تو خونه و يه راست ميره طبقه بالا و مدام با خودش
زمزمه ميکنه : ! I promised you, let it be done now Dad
Episode 5
زن جوان شماره ی تلفن رو نگاه ميکنه و به هزار دلاری که فردا بهش
ميرسه فکر ميکنه. قهوه رو ميده بالا و پاهاشو ميندازه رو ميز.
Episode 6
در اتاق رو باز ميکنه و دو تا گلوله شليک ميشه !
Episode 7
گريه ميکنه و از تختخوابش مياد بيرون و عروسکش رو تو بغلش ميگيره.
Episode 8
چراغ اتاق روشن ميشه. دختر جوون خشکش زده ٬ هيچ حرکتی نميکنه.
اسلحه از دستش ميفته زمين و داد ميزنه : Daddy !!
زندگي راستين زماني است كه نفس انسان مي گيرد .
شونصد تا بستني باختم امروز سر كار
تو اين دوران ركود اقتصادي كي جواب گوء آخه؟!؟!
بر چمن خواب می نشست
...
..
![]()
کوتاه کردم (موهام عین موهای دوست علی بود همون آقاهه که اسمش عل بود بد جوری هم رفته بود تو کف من منم گفتم نه تو رو خدا صرار نکن وریا منومی کشه اگه بفهمه)
)
يعني ميگي من اصلا نبايد به احساساتم بها بدم؟ هان؟ نبايد؟
ميشه بدون احساس زندگي کرد اصلا؟ تو خودت مي توني؟
فکر مي کني کسي هست که بتونه؟ نمي تونه ديگه! نمي شه اصلا!
احساس اگه مهم ترين شاخص معنوي بشر نباشه، يکي از مهم ترينا
که هست! اصلا آقا جون من احساساتيم، احساساتي!
_ از من گفتن، اسير احساس نشو!
_ صد هزار بار ديگه ام که بگي اسير احساس نشو، من بازم مي گم:
من امروز احساس مي کنم دلم کمي تنگ شده وریا !
و با اونا دست و پنجه نرم میکنیم
اين روزا يه كسي يه جايي هست كه خيلي هوامو داره ، يه احساس امنيت ، با اينكه مسافتي دوره ،ولي راحت بهش تكيه مي دم و قش قش مي خندم .
ديشب اولين فيلتر رو انجام دادم ؛ جوابش يه چشم گريون بود ولي اون چشما يه دستاي مهربون داشت كه آرومش كرد و منو به دستاي قدرت مند زندگي سپرد به شرط اينكه خوشبخت و شاد باشم .
از اینکه دوستای خوبی دارم خوشحالم .
ادامه مطلب
زندگي تنها نفس كشيدن نيست .
تا آن بخار گيج که در دنباله حريق عطش بود
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
14:25 توسط مانا | |
امروز راحت ۳ تا کاغذ A4 رو ریزریز پر کردم که بشه سناریوی زندگی من یه مدیتیشن نسبتا طولانی و در آخر به این رسیدم که :
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
22:8 توسط مانا | |
امروز نصف روز اول از دوره مستری ای به عبارتی دوره تکاملی بود
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
22:22 توسط مانا | |
جای شما در فردای ایران نیست
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
1:25 توسط مانا |
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت
11:35 توسط مانا | |




